روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد:اي سبدهاتان پر خواب
سيب آوردم ،سیب سرخ خورشید
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را،گشواری دگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت:
چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد
کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد:آی شبنم شبنم شبنم
رهگذری خواهد گفت:راستی را شب تاریکی ست
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پا ست،دب اکبر را بر گردن او
خواهم آویخت
هر چه دشنام،از لب ها خواهم بر چید
هر چه دیوار ،از جا خواهم بر کند
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دلها را با عشق
سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان،گاوان علف سبز نوازش
خواهم ریخت
مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای ،شعری خواهم خواند
هر کلاغی را،کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
<<<سهراب سپهری>>>
به قلم ستایش در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 1:23 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
به قلم ستایش در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 4:3 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
بعد از ،دقیقا،چهار ماه و بیست و پنج روز ،بالاخره تونستم وبلاگم رو آپ کنم.
از این بابت خیلی خوشحالم.![]()
از طرفی هم ناراحت ،که ........![]()
به هر حال مهم اینه که الان می تونم به روال گذشته بر گردم.
دوستای گلم امیدوارم که همیشه شاد و شاداب و سلامت و سرزنده باشید،
و از لحظه لحظه ی زندگیتون لذت ببرید.![]()
به قلم ستایش در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 12:32 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
سلام سلام
سلام سلام
سلام سلام
سلام سلام
سلام سلام
سلام سلام
سلام سلام
به قلم ستایش در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 12:17 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
پير مرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته
بود.دختري جوان ، رو به روي او ، چشم از گلها بر نمي داشت.وقتي به
ايستگاه رسيدند، پير مرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:مي
دانم از اين گل ها خوشت امده است. به زنم مي گويم كه دادمشان به
تو.گمانم او هم خوشحال مي شود.دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پير مرد
را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك
شهر مي شد….
به قلم ستایش در دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 2:32 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
زندگي تفسير سه کلمه است :
خنديدن ....
بخشيدن ....
و فراموش کردن ....
پس....
بخند ....
ببخش ....
و فراموش کن.
به قلم ستایش در شنبه 19 بهمن1387 ساعت 6:7 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
چراغ های کوچه پرپر گشتند.
سپیده پنجره را شست.
نسیم سرد برخاست.
آه ، صبح شد.
شب رفت و دیشب شد.
فردا آمد و امروز شد.
به قلم ستایش در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 11:29 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
شقايق گفت باخنده :نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما …..
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم …..
بگیرند ریشه اش را بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود
اما…..
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو میکرد
نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

به قلم ستایش در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 6:19 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
When I born I black.
When I grow up I black.
When I go to sun I black.
When I sick I black.
When I scared I black.
When I catch a cold I black.
And
When I die I still black.
NOW
White you follow.
When you born you PINK.
When you grow up you WHITE.
When you go to sun you RED.
When you sick you GREEN.
When you scared you YELLOW.
When you catch a cold you BLUE.
And
When you die you GRAY.
?!AND YET YOU TELL ME COLORED

به قلم ستایش در چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت 7:17 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم
به قلم ستایش در جمعه 5 مهر1387 ساعت 1:36 AM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟

وشما
ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید
پس از این
جزسکوت سخنی نخواهم گفت
وشما
ای چشم هایی که تنهاصفحات سیاه را می خوانید
پس از این
جز سطور سپید نخواهم نوشت
وشما ای کسانی که هرگاه حضوردارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
پس از این
مرا کمتر خواهید دید
به قلم ستایش در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 5:22 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟

گفتی دوستم داری و روی قولت می ايستی
همين هم شد
قولت رو زير پا گذاشتی و روی اون
ايستادی
به قلم ستایش در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 7:37 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
دوست داشتم که تنها باشم.
تنهای تنها.
تنها باشم ؛ فکر کنم.
به گذشته ، به آینده.
به بودن ها ، به شدن ها.
به فریب های دیروز، به وعده های فردا؛
به امروز و هستن ها .
گاه بخندم.
گاه گریه کنم.
یا بلند با خودم حرف بزنم؛داد بزنم.
سکوت کنم.
یا شاید هم گاهی ؛شمعی روشن کنم.
با شمع حرف بزنم.
شمع حرف های زیادی برای گفتن دارد.
داستان ها ؛ غم ها.
اما؛ باز هم مثل همیشه؛
...سایه را چه کنم؟!
باز با من می گرید؛ می خندد.
باز هم می شنود.
باز هم می نگرد.
با من راه می رود.
اما؛
این بار به او می گویم؛
با سایه حرف می زنم.
سایهِ،
سالهاست که به دنبال منی؛
هر کجا ، هر زمان.
گاه پشت سر ، گاه جلو.
هر گاه می خندم؛ می خندی.
هر گاه می گریم؛ تو هم می گریی.!
از این همه تقلید،
تعقیب و سکوت ؛
گوش ایستادن ها ، دیدن ها؛!
خسته نیستی؟!
بی محلی هایم چه طور ؟!
خسته نیستی؟!
داد می زدم؛سکوت می کردم.
تو نگاه می کردی.
ا ز این ها چه طور ؟!
خسته نیستی؟!
گله مند چه طور ؟!
گله مند نیستی؟!
از این سکوت بی پایان چه طور؟!.....
مثل همیشه سایه نگاه می کرد.
نه حرفی، نه گله ای.
نه خنده و نه گریه ای.
یک سکوت بلند........
در سکوت کمرنگ شد.
کمرنگ ، کمرنگ تر .
سایه می لرزید و کمرنگ می شد.
کمرنگ ، کمرنگ ، کمرنگ.......
جای سایه خیس بود.
اشک بود.
تکه تکه قلب بود.
راه رفتم ؛ پریدم.
خندیدم ؛ گریستم.
خبری از سایه نبود.
اشک ، و قلبی تکه تکه بر زمین.
وای بر من ، که تنها شده ام.
سایه ام کو ؟ کجاست؟
می گریم ، می گریم .
می گریم.
که شاید سایه.........
به قلم ستایش در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 1:29 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
بسا روزه دار که از روزه ی خود جز گرسنگی و تشنگی بهره نبرد،
و بسا بر پا ایستاده که از ایستادن جز بیداری و رنج نصیبی نبرد،
خوشا خواب زیرکان و خوشا روزه افطار کردنشان.
« امام علی (ع) »
سلام دوستای گلم.
امیدوارم خوب و خوش و سلامت و سرزنده و شاداب و .......
باشید.
طاعات و عباداتتون قبول.
.
.
.
.
.
.
سر سفره افطار ا،
وقتی دعا می کنید ا،
مارو فراموش نکنیدا.![]()
![]()
![]()
به قلم ستایش در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 7:36 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟

به قلم ستایش در جمعه 8 شهریور1387 ساعت 6:5 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
. Eyes are beautiful when is full of tears


.
Tears are beautiful when they are for love
. Love is beautiful when it is for you
. you are beautiful when you are for me
به قلم ستایش در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 5:12 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
زندگی
در گرو خاطره هاست.
خاطره
در گرو فاصله هاست.
فاصله
تلخ ترین خاطرهاست.
به قلم ستایش در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 3:12 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
من به تو قول دادم ديگه هيچ وقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله
بستي...
حالا دومین باره که عاشقت شدم
اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشونمونده ...
از هر چی سیبه متنفرم

به قلم ستایش در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 2:25 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
خدایا ،
در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند ،
مرا با
" ندانستن "
و
"نخواستن"
رویین تن کن !
به قلم ستایش در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 2:39 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
خدایا مرا ببخش!
می خواهم بخوابم.
و اگر در خواب مردم
تمام اسباب بازی هایم را بشکن،
تا بچه ی دیگری با آن ها بازی نکند !!
آمین!

به قلم ستایش در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 1:32 PM موضوع دنیای کوچیک و دوست داشتنی بچه ها! | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
از یک نقطه به وجود آمدیم
بزرگ شدیم و به هم تن دادیم
و تازه فهمیدیم عاشقیم
آسمانم شدی و در آغوشت جای گرفتم
ای صفحه ی آبی ام به رویت نقش بستم
می دانی ،
ما داستان شدیم
و نفهمیدیم
شیرین و فرهادیم
به قلم ستایش در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 11:6 AM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
.Keep your face to the sunshine and you cannot see the shadow
اگر آفتاب را به نظاره بنشینی.سایه را نتوانی دید.
به قلم ستایش در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 4:36 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
از مادرم پرسیدم:
صدای درد چیست؟
سوالم بدون جواب ماند.
از سکوتش صدای درد را فهمیدم.....

به قلم ستایش در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 4:14 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست،امتحان ریشه هاست.![]()

به قلم ستایش در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 3:26 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟

به قلم ستایش در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 3:15 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟
اخرین نوشته ها و گفته ها
....از وبلاگم براتون بگم

سلام.سلام.
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
خدارو شکر,منم خوبم.
ستایش هستم.
به seeveen777.blogfa خوش اومدید.
امیدوارم با ارائه ی مطالب جالب و عکس های ناناز و خوشل بتونم رضایتتون رو جلب کنم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
حرف های لطیف
می دونید تاریخچه ی ........... چیه؟!!!!!
پای حرفهای دکتر علی شریعتی
عشق یعنی....
چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست
دنیای کوچیک و دوست داشتنی بچه ها!
!Just think about it
دوستای گل
نوشته های قبلی رو دیدید؟:)
طراح قالب
POWERED BY