تبليغاتX
....::seeveen.777::....

و پيامي در راه

روزي

خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

 

در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد:اي سبدهاتان پر خواب

 

سيب آوردم ،سیب سرخ خورشید

 

خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را،گشواری دگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت:

                                         چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد

کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد:آی شبنم شبنم شبنم

 

رهگذری خواهد گفت:راستی را شب تاریکی ست

                                  کهکشانی خواهم دادش

 

روی پل دخترکی بی پا ست،دب اکبر را بر گردن او

                               خواهم آویخت

 

هر چه دشنام،از لب ها خواهم بر چید

هر چه دیوار ،از جا خواهم بر کند

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند

 

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دلها را با عشق

سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد

و بهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان،گاوان علف سبز نوازش

                                                                خواهم ریخت

 

مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای ،شعری خواهم خواند

هر کلاغی را،کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

 

                                         <<<سهراب سپهری>>>

 


 

به قلم ستایش در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 1:23 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


عشق چیست؟

 
به گل گفتم: "عشق چيست؟"
گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟"
 گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟"
 گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟"
گفت: "نگاهي بيش نيستم
 
عشق چيست؟
 


 

به قلم ستایش در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 4:3 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


بعد از ....

بعد از ،دقیقا،چهار ماه و بیست و پنج روز ،بالاخره تونستم وبلاگم رو آپ کنم.

از این بابت خیلی خوشحالم.

از طرفی هم ناراحت ،که ........

 

به هر حال مهم اینه که الان می تونم به روال گذشته بر گردم.

 

دوستای گلم امیدوارم که همیشه شاد و شاداب و سلامت و سرزنده باشید،

 

و از لحظه لحظه ی زندگیتون لذت ببرید.

 


 

به قلم ستایش در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 12:32 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


سلام

 

سلام           سلام

 

سلام           سلام

 

سلام          سلام

 

سلام            سلام

 

سلام          سلام

 

سلام         سلام

 

سلام      سلام

      

        

 


 

به قلم ستایش در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 12:17 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


دسته گل

پير مرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته

بود.دختري جوان ، رو به روي او ، چشم از گلها بر نمي داشت.وقتي به

ايستگاه رسيدند، پير مرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:مي

دانم از اين گل ها خوشت امده است. به زنم مي گويم كه دادمشان به

تو.گمانم او هم خوشحال مي شود.دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پير مرد

 را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك

شهر مي شد….


 

به قلم ستایش در دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 2:32 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


زندگی تفسیر ....

زندگي تفسير سه کلمه است :

خنديدن ....

بخشيدن ....

و فراموش کردن ....

پس....

بخند ....

ببخش ....

و فراموش کن.

 


 

به قلم ستایش در شنبه 19 بهمن1387 ساعت 6:7 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


دکتر علی شریعتی:

چراغ های کوچه پرپر گشتند.

سپیده پنجره را شست.

نسیم سرد برخاست.

آه ، صبح شد.

شب رفت و دیشب شد.

فردا آمد و امروز شد.


 

به قلم ستایش در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 11:29 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


شقایق..گل همیشه عاشق

شقايق گفت باخنده :نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما …..
طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم …..
بگیرند ریشه اش را بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود
اما…..
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو میکرد
نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 


 

به قلم ستایش در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 6:19 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


black or white

When I born  I black.

When I grow up I black.

When I go to sun I black.

When I sick I black.

When I scared I black.

When I catch a cold I black.

And

When I die I still black.

NOW

White you follow.

When you born you PINK.

When you grow up you WHITE.

When you go to sun you RED.

When you sick you GREEN.

When you scared you YELLOW.

When you catch a cold you BLUE.

And

When you die you GRAY.

?!AND YET YOU TELL ME COLORED

 


 

به قلم ستایش در چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت 7:17 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


مادر....

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت

و از او پرسید:می گویند که فردا مرا

به زمین می فرستی ، اما من به این

کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم

برای زندگی به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان

بیشمارم یکی را برای تو در نظر

گرفته ام. او در انتظار توست و

حامی ومراقب تو خواهد بود

کودک همچنان مردد ادامه داد : اما

اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز

و شادی کاری ندارم

خداوند لبخند زد : فرشتهء تو برایت

آواز خواهد خواند وهر روز به تو

لبخند خواهد زد، تو عشق او را

احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد : من چطور می توانم

بفهمم که مردم چه میگویند در حالی

که زبان آنها را نمی دانم

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهء

تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی

را که ممکن است بشنوی در گوش تو

زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به

تو یاد خواهدداد که چگونه صحبت کنی

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم

با تو صحبت کنم چه کنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی

داشت؟ "فرشته ات دستهای تو را در

کنار هم قرار خواهد داد و به تو

می آموزد که چگونه دعا کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام که در زمین انسانهای بد هم

زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت

خواهد کرد؟؟

خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت

خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام

شود

کودک با نگرانی ادامه داد : اما من

همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را

ببینم غمگین خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات

همیشه درباره من با تو صحبت خواهد

کرد اگرچه من همیشه در کنار تو هستم

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی

از زمین به گوش می رسید

کودک می دانست که بزودی باید سفر خود

را آغاز کند، پس سوال آخر را به

آرامی از خداوند پرسید : خدایا اگر

باید هم اکنون به دنیا بروم لا اقل

نام فرشته ام را به من بگو

خداوند او رانوازش کرد و پاسخ داد :

نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی

می توانی او را "مادر" صدا کنی.

 


 

به قلم ستایش در جمعه 5 مهر1387 ساعت 1:36 AM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


دکتر علی شریعتی:

وشما

ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید

پس از این

جزسکوت سخنی نخواهم گفت

وشما

ای چشم هایی که تنهاصفحات سیاه را می خوانید

پس از این

جز سطور سپید نخواهم نوشت

وشما ای کسانی که هرگاه حضوردارم بیشترم تا آنگاه که غایبم

پس از این

مرا کمتر خواهید دید


 

به قلم ستایش در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 5:22 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


گ ف ت ی

گفتی دوستم داری و روی قولت می ايستی


همين هم شد


قولت رو زير پا گذاشتی و روی اون



ايستادی

 


 

به قلم ستایش در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 7:37 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


سایه.......

دوست داشتم که تنها باشم.

تنهای تنها.

تنها باشم ؛ فکر کنم.

به گذشته ، به آینده.

به بودن ها ، به شدن ها.

به فریب های دیروز، به وعده های فردا؛

به امروز و هستن ها .

گاه بخندم.

گاه گریه کنم.

یا بلند با خودم حرف بزنم؛داد بزنم.

سکوت کنم.

یا شاید هم گاهی ؛شمعی روشن کنم.

با شمع حرف بزنم.

شمع حرف های زیادی برای گفتن دارد.

داستان ها ؛ غم ها.

اما؛ باز هم مثل همیشه؛

...سایه را چه کنم؟!

باز با من می گرید؛ می خندد.

باز هم می شنود.

باز هم می نگرد.

با من راه می رود.

اما؛

این بار به او می گویم؛

با سایه حرف می زنم.

سایهِ،

سالهاست که به دنبال منی؛

هر کجا ، هر زمان.

گاه پشت سر ، گاه جلو.

هر گاه می خندم؛ می خندی.

هر گاه می گریم؛ تو هم می گریی.!

از این همه تقلید،

تعقیب و سکوت ؛

گوش ایستادن ها ، دیدن ها؛!

خسته    نیستی؟!

بی محلی هایم چه طور ؟!

خسته نیستی؟!

داد می زدم؛سکوت می کردم.

تو نگاه می کردی.

ا ز این ها چه طور ؟!

خسته نیستی؟!

گله مند چه طور ؟!

گله مند نیستی؟!

از این سکوت بی پایان چه طور؟!.....

مثل همیشه سایه نگاه می کرد.

نه حرفی، نه گله ای.

نه خنده و نه گریه ای.

یک سکوت بلند........

در سکوت کمرنگ شد.

کمرنگ ، کمرنگ تر .

سایه می لرزید و کمرنگ می شد.

کمرنگ ، کمرنگ ، کمرنگ.......

جای سایه خیس بود.

اشک بود.

تکه تکه قلب بود.

راه رفتم ؛ پریدم.

خندیدم ؛ گریستم.

خبری از سایه نبود.

اشک ، و قلبی تکه تکه بر زمین.

وای بر من ، که تنها شده ام.

سایه ام کو ؟ کجاست؟

می گریم ، می گریم .

می گریم.

که شاید سایه.........

 


 

به قلم ستایش در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 1:29 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


رمضان

بسا روزه دار که از روزه ی خود جز گرسنگی و تشنگی بهره نبرد،

و بسا بر پا ایستاده که از ایستادن جز بیداری و رنج نصیبی نبرد،

خوشا خواب زیرکان و خوشا روزه افطار کردنشان.

                                                                                                « امام علی (ع) »

سلام دوستای گلم.

امیدوارم خوب و خوش و سلامت و سرزنده و شاداب و .......

باشید.

طاعات و عباداتتون قبول.

.

.

.

.

.

.

سر سفره افطار ا،

وقتی دعا می کنید ا،

مارو فراموش نکنیدا.


 

به قلم ستایش در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 7:36 PM موضوع | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


یه روز می بوسمت!!!

یک روز مي بوسمت ،
 
فوقش خدا من ومي بره جهنم ،
 
فوقش مي شم ابليس ،
 
انوقت تو هم بخاطر اين که يک "ابليس" تو را بوسيده جهنمي مي شيِ ‌،
 
جهنم که بيايي ، من آن جا پيدايت مي کنم ،
 
و از لج اينكه بخاطر يه دونه بوس افتادم جهنم ، هر روز اونجا مي بوسمت
 
واي خدا!
 
چه صفايي پيدا مي کنه جهنم
 


 

به قلم ستایش در جمعه 8 شهریور1387 ساعت 6:5 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


......Eyes

. Eyes are beautiful when is full of tears

Tears are beautiful when they are for love

 

. Love is beautiful when it is for you

 

. you are beautiful when you are for me

 


 

به قلم ستایش در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 5:12 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


ز ن د گ ی ...

زندگی

 

       در گرو خاطره هاست.

 

خاطره

 

       در گرو فاصله هاست.

 

فاصله

 

       تلخ ترین خاطرهاست.

 


 

به قلم ستایش در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 3:12 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


کرم عاشق...

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچ وقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله

بستي...

حالا دومین باره که عاشقت شدم

اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشونمونده ...

از هر چی سیبه متنفرم


 

به قلم ستایش در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 2:25 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


دکتر علی شریعتی:

خدایا ،

 

 در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند ،

 

 مرا با

" ندانستن "

و

"نخواستن"

 رویین تن کن !


 

به قلم ستایش در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 2:39 PM موضوع پای حرفهای دکتر علی شریعتی | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


آمین!

خدایا مرا ببخش!

می خواهم بخوابم.

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازی هایم را بشکن،

تا بچه ی دیگری با آن ها بازی نکند !!

آمین!


 

به قلم ستایش در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 1:32 PM موضوع دنیای کوچیک و دوست داشتنی بچه ها! | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


شیرین و فرهاد

از یک نقطه به وجود آمدیم

                بزرگ شدیم و به هم تن دادیم

و تازه فهمیدیم عاشقیم

               آسمانم شدی و در آغوشت جای گرفتم

ای صفحه ی آبی ام به رویت نقش بستم

می دانی ،

ما داستان شدیم

               و نفهمیدیم

                          شیرین و فرهادیم  

 


 

به قلم ستایش در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 11:6 AM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


هلن کلر:

.Keep your face to the sunshine and you cannot see the shadow

 

اگر آفتاب را به نظاره بنشینی.سایه را نتوانی دید.


 

به قلم ستایش در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 4:36 PM موضوع !Just think about it | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


"سکوت"

از مادرم پرسیدم:

صدای درد چیست؟

سوالم بدون جواب ماند.

از سکوتش صدای درد را فهمیدم.....


 

به قلم ستایش در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 4:14 PM موضوع حرف های لطیف | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


زندگی!

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست،امتحان ریشه هاست.

 


 

به قلم ستایش در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 3:26 PM موضوع چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


قلب شکسته می خری؟!؟!؟

کهنه فروش داد مي زنه: چراغ شکسته مي خريم

کفشاي پاره مي خريم

اسباب کهنه مي خريم

بي اختيار دادمي زنم :
 
 کهنه فروش قلب شکسته مي خري ؟!؟۱؟


 

به قلم ستایش در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 3:15 PM موضوع عشق یعنی.... | می خوای تو یه پنجره دیگه نگاش کنی؟


report phishing report abuse